تبليغاتX
عشق
دوستت دارم از ته قلبم
ای صبا با تو چه گفتند كه خاموش شدی؟
چه شرابی به تو دادند كه مدهوش شدی؟
تو كه آتشكده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت كه خاكستر خاموش شدی؟
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
كه خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به صد نغمه، زبان بودی و دل ها هم گوش
چه شنفتی كه زبان بستی و خود گوش شدی؟
خلق را گرچه وفا نیست و لیكن گل من!
نه گمان دار كه رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از توست
تو هم آمیخته با خون سیاووش شدی

اشعاری از حافظ

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را   که سر به کوه و بیابان تو داده​ای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا   تفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل   که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر   به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست   سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی  

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب  

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ  

 

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

 



صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست   بیار نفحه​ای از گیسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم   اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار   برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هیهات   مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است   ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چیزی نمی​خرد ما را   به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد   چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست


 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 15:21  توسط حمیدرضا | 
عمر من

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پای

تا دشت یادها

هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستها

پرواز کن

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره


از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد


دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود


از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با
خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو
را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم

 

کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد

جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد

جدایی ناله های سخت دارد                                   


جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 13:24  توسط حمیدرضا | 
برای مشاهده عکس ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 6:43  توسط حمیدرضا |